سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران
لـبخنـــــــــد مــــــــــــــــاه

گاهی،

سکــــــــوتـــــــــــــــــــ

پرمعناترین و زیباترین حرف دنیاست

وقتی حرفهای توی دلت در هیچ واژه و معنایی نمی گنجد...

شاید هم حرفی برای گفتن نمانده...حتی همان حرفهای تکراری...

بقول جناب سیب کال:

سکوت قصه ی تلخی است خوب میدانم

                                  ومن برای خودم قصه خوب میخوانم

پس فقط به افتخار دلهای خودمان :

چند پاراگراف سکوت....

 

-

 

 

-

 

 

-

 

 ......

 


بی ربط نوشت: بی حســــ ـــ ــ ـــــــــم...

 


سه شنبه 92/11/22 | 7:17 عصر | *قاصدک* | نظر

 

روزی پیشه ام نوشتن بود حال قلمی برایم نمانده...

روزی آسمان سقف آرزوهایم بود حال قعر گور ارتفاع زیادیست...

روزی  نزدیک این روزها ضربان قلبم  می دوید تا برسد به اوج حال هر روز کندتر و کند تر...

روزی من بودم و من حال  کسی اینجا و آنجا و منی که نابود شد...

نزدیک این روز ها که میشود چشمانم را میبندم،دهان تقویم را میدوزم تا نکند بشمارد لحظه ها را ،ساعت دیوار دیر زمانیست در پس لحظه ها جان داده...

این روزها ...

این روزها...

این اتاق...

این پنچره...

این آسمان...

مرا شاعر میکند...

شاعری که شاه بیت غزلش سوخت...

شاه بیت غزل

 

 

 

برای دوستی که از هر دوستی دوست تره... 

 

 


چهارشنبه 92/11/2 | 7:14 عصر | *شاپرک* | نظر

کلاسم تموم شده بود...

دلتنگ بودم و بغض داشتم...

پاهام منو میکشید طرف ساحل...

باهرقدم که به دریا نزدیک میشدم ، یه چیزایی هجوم میاورد به قلبم و اشک میشد و از چشام میچکید...

یه بعدازظهر سرد زمستونی...دریا خلوتِ خلوت...

من...تنها...قدم میزدم رو ماسه های سرد ساحل خاطراتم...

من...دلتنگی به وسعت تمام دریا...

 

 

چشمم خورد به این بیت شعری که معلوم نیست

چ کسی با  چ حسی اونو نوشته  رو ماسه ها:

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید....

 

 

 

پ.ن: سه نقطه...تمام.


چهارشنبه 92/10/18 | 8:45 عصر | *قاصدک* | نظر

سلام مَن جانم،رفیق 18ساله نه ، نه ببخشید 19 ساله ام...

حالت خوبه؟

مَن جان  دیدی این زمستون هم اومد...

بازم منو تو دست تو دست هم کنار پنجره، باآوازخوانی باد ،زیر چشمای ماه فکر کردیم به یکی شدنمون ...

دیدی هرسال بیشتر مَن میشم و مَن و مَن ...

یادته موقع فوت کردن شمعها دستتو گرفتم آروم  تو گوشت گفتم ببین مَن جان باید عادت کنی از این به بعد مَن و مَنیم و مَن ...

شاید یه جایی دور تر از این حرفا...

گفتم تو میمونی و یه دختر زمستانی ... 

  مخاطب خاص مَن،مَن جانِ مَن تولدت مبارک...

    من جانِ من


خاطره نوشت: مَن جان ،این روزا میخوام برم یجای دور جا بزارمت و برگردم یجایی که مَن باشم مِن ،باهم بشینیم آهنگ ستایش مرتضی پاشایی گوش بدیم  گوش بدیم گوش بدیم...

آخرشم به حکم رفاقت دوستت دارم مازیار فلاحی ...

 تولد نوشت: دوستای گلم ممنونم ،خاطره قشنگی ساختید:)

                                                                            تولد

 


چهارشنبه 92/10/4 | 11:32 عصر | *شاپرک* | نظر


آدم ها نقاب هایی هستند که می تونه  هردفعه یه شکلی باشه...

وقتتی بیخیال دنیا میشی سکوت میکنی و شاید از همینجاست که که سکوت ارزش پیدا میکنه...

بچه که هستی به همه چی می خندی از قهر بدت میاد انقده سرت تو بازیه که نمی دونی یه عمر سرنوشتتو داری تو ذهن اطرافیانت رقم می زنی...

وقتی عروسک یکیشون میشکست عروسک تو مال اون بود،وقتی تو می افتادی پاهای خودت بود که تکیه گاهت بود...همه این ها به جرم لبخندی که ناخودآگاه زده میشد...

بزرگ شدیم و به وسعت بزرگ شدن این لبخند وسیع شد و به همان میزان تنهایی...

زخم زبان می زنند، دلت را هزار تکه می کنند ،تو میگذاری و می روی با لبخندی که برلب هاست  و آدمیانی که به سادگی تو می خندندو هیچ گاه هیچ کس عمق تنهایی این  لبخند را نمی فهمد...

تنهایی نوشت: این روزها،با هر دوست تازه تنهایی ام را دوباره پیدا می کنم و هردستی به شانه ام می خورد شماره ای است که از گوشی همراهم پاک خواهد شد...

این روزها به جای نفس درد میکشم

این روزها به جای نفس درد میکشم

 

تنهایی

پ.ن: این پست صرفا جهت نوشتن بود و خواندنش برای خوانندگان وبلاگ الزامی نیست...

 

 


یکشنبه 92/9/17 | 1:4 صبح | *شاپرک* | نظر




چشمانم خیره مانده به قابِ درِ حیاط...سردم میشود ... دستهایم را  ها میکنم...شاال بافتنی ام را روی سرم میکشم...

زانوانم را بغل میگیرم.....شمعدانی هایِ باغچه باهمه محبتشان به من لبخند میزنند...بنفشه هم انگار چشم به راه است...

نرگس اما نگرانتر از همیشه با بغض نگاهم میکنند...پیچک دور دستهایم میپیچد و سری تکان میدهد...

بوی ِ یاس می آید...بلند میشوم...در را باز میکنم...خبری از تو نیست...باد می وزد ...

دور و برم پر شده از قاصدک هایی که عطر تو را میدهند...قاصدک هایی با بوی ِ یاس...دستهایم را باز میکنم ...

همه شان روی دستهایم می نشینند...بازهم در دستهایم می بویمشان...

اشکهایم با قطرات ریز باران سُر میخورند روی گونه های آتشینم...میروم سمتِ در ...چشمانم را میبندم...قاصدک ها را فوت میکنم توی کوچه....

سر بر میگردانم... حالا دیگر همه ی باغچه اشک میریزند....حتی شمعدانی های ِ صورتی...

کوچه پراز عطر یاس شده...و دستانم نیز...

                                             

صدای چکه چکه های باران بیشتر شده...زانوانم را بغل میگیرم...سرم را به دیوار تکیه میدهم...چشمانم خیره مانده به قابِ در... همان دری که...



... ن: آرام که نشسته باشی...چشمهایت که خیس شوند...قلبت که از تپش بایستد...یعنی دلتنگـــ ـ ـ ـی.......



پ.ن:این صرفا یک دلنوشته و فاقد هرگونه ارزش ادبی است!

* تصاویر از negarkhane.ir

 

 


چهارشنبه 92/9/13 | 6:18 عصر | *قاصدک* | نظر



تلویزیون داره روضه پخش میکنه ... 

مادرم مثل همیشه یه گوشه نشسته و هق هق اشک میریزه... 

خواهرم خودشو میندازه در آغوش مادر و گریه میکنه و التماسش میکنه توروخدا گریه نکن و خودشم شروع میکنه به گریه کردن...

از بچگی همینطور بود....هیچ وقت طاقت دیدن اشکای مادرمو نداشت...

  هروقت مادرم اشک میریخت  اونم انقد گریه و التماس میکرد که نذاره مادرم گریه کنه...

اون حالا  یه دختر ده سالست و حتی الانم طاقت دیدن اشکای مادرشو نداره...

طاقت نداره...

تاب نداره...

............

راستی عمه جان زینب...چهارساله بودی بگمانم؟!همان روزهایی که مادر بود و کوچه و  س ی  ل ی...

همان روزهایی  که مادر بین در و دیوار... ....آه...

راستی مگر  رقیه فقط سه سال نداشت؟!!:(



بغض نوشت:هوای این روزهای شهر بارانی است...بارانهای محرم بغض دارد...دلت عجیب میگیرد ...

التماس نوشت: دعامون کنید....خیلی ...

 



برچسب‌ها: آل عشق(درددل بااهل بیت)
شنبه 92/8/18 | 1:52 عصر | *قاصدک* | نظر


دریافت کد موزیک