سفارش تبلیغ
صبا ویژن
لـبخنـــــــــد مــــــــــــــــاه

کلاسم تموم شده بود...

دلتنگ بودم و بغض داشتم...

پاهام منو میکشید طرف ساحل...

باهرقدم که به دریا نزدیک میشدم ، یه چیزایی هجوم میاورد به قلبم و اشک میشد و از چشام میچکید...

یه بعدازظهر سرد زمستونی...دریا خلوتِ خلوت...

من...تنها...قدم میزدم رو ماسه های سرد ساحل خاطراتم...

من...دلتنگی به وسعت تمام دریا...

 

 

چشمم خورد به این بیت شعری که معلوم نیست

چ کسی با  چ حسی اونو نوشته  رو ماسه ها:

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید....

 

 

 

پ.ن: سه نقطه...تمام.


چهارشنبه 92/10/18 | 8:45 عصر | *قاصدک* | نظر